تبليغاتX
دو چشم
جاذبه خاك به ماندن مي‌خواند و آن عهد باطني، به رفتن.... عقل، به ماندن مي‌خواند و عشق به رفتن... و اين هر دو را خداوند آفريده است تا وجود انسان، در آوارگي و حيرت ميان عقل و عشق معنا شود.
سيد شهيدان اهل قلم
منطقه طلائيه، ياد همه چيز بخير...  نوشتن براي جنگ را بلد نيستم، چون چنگ را بلد نيستم...
فقط؛ ياد امام و شهدا دل‌و مي‌بره كرب و بلا....
نوشته شده توسط دو چشم در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 4:0 | |
سلام. اين‌جا تا اول مهرماه قطعا تعطــــــــــــيل است. اين‌جا بعد از مهرماه شايد زنده شود، شايد....

كليك‌هاي‌تان را جايي خرج كنيد كه آن دنيا جوابي براي ول‌خرجي‌هاي‌تان داشته باشيد....

نوشته شده توسط دو چشم در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 1:32 | |

اليس الصبح بقريب...

دعا كنيم در حق‌شان...

نوشته شده توسط دو چشم در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 1:18 |

ديشب تو خيابون، يك نفر افتاده بود جلوي ماشين، هرچقدر بوق و نوربالا به‌ش مي‌دادم، هيچ توجهي نمي‌كرد، با همان دنده 1 يا حداكثر دنده 2، به يك دندگي‌اش ادامه مي‌داد! اعصابم داغون شد نصفه شبي...

ديروز كلا دو ساعت خوابيدم، از بس نوشتني‌هايم روي هم تل‌انبار شده است، سر صبح يك نفر ماشينش را طوري تو كوچه‌مان پارك كرده بود كه ماشين ما ميلي‌متري بين ديوار و ابوقراضه او، از تو كوچه خلاص شد، اعصابم داغون شد اول صبحي...

وسط روز؛ عجله داشتم، خوردم به يك چراغ قرمز يك عالمه ثانيه‌اي. مي‌خواستم بپيچم سمت راست، اما يكي ماشينش را طوري نگه داشته بود كه خط سمت راست كه هميشه بايد آزاد باشد را گرفته بود، هرچقدر هم با بوق و نور دادن به طرف بد و بيراه گفتم، از جايش ميلي‌متري تكان نخورد! اعصابم داغون شد از بي‌تفاوتي مردم.... . داشتم بوق مي‌زدم كه ديدم ماشين بغلي هم دارد بوق مي‌زند، معلم دوران دبيرستان‌مان بود، خطاب بوقش من بودم، داشت با ايما و اشاره مي‌گفت حرص و جوش نخور، صبر كن.

سر ظهر؛ دور ميدان يك وانتي پيچيد جلوي ماشين جلويي من، ماشين زد روي ترمز. من هم زدم روي ترمز. ماشين دلش نخواست همان‌جا بايستد، رفت و رفت و رفت! خلاصه سپر جلوي ماشين ما با سپر عقب ماشين جلويي كمي روبوسي كردند! من كه زده بودم روي ترمز، دوتا ماشين پشت سرم هم زدن روي ترمز و اونا هم خوردند به هم! اعصابم داغون شد...

------------------------------------------------------

سالم‌نوشت: از تصادف سالمم، اما دوچراغ‌ ماشين يكي حالش خيلي وخيم است و آن يكي سرپايي معالجه شد!

اعتراف‌نوشت1: نمي‌دونم چرا تازگي‌ها از بوق ماشين‌مان خوشم آمده است!

اعتراف‌نوشت2: اون ماشيني كه تو كوچه‌مون پارك كرده بود، رفتم يك لگد آروم به چرخش زدم، شايد چراغ تقاص همان باشد!

تصميم‌كبري‌نوشت: كمتر اين روزها رانندگي كنم تا حال و حوصله‌ام بيايد سرجايش.

نپرسيدنوشت: خودم هم نمي‌دانم ادامه سفرنامه كي نوشته مي‌شود!

نوشته شده توسط دو چشم در سه شنبه 24 شهریور1388 ساعت 0:50 | |
فرشته های شب قدر! با شما قهرم !

تلافی همه ی غصه های امسالم

تلافی همه ی آنچه که نوشتید و...

نوشته اند به پرونده های اعمالم ...

فرشته های شب قدر! حالتان خوب است!؟

هزار شکر که خوبید دختران بهشت

اگر که حال من بی خیال می پرسید

هنوز مثل شب قدر سرد و بی حالم

فرشته های شب قدر ! یک جهان ممنون

از اینکه عمره نوشتید در صحیفه من

از این که برکت سرشار با نگاه شما

چو چشمه موج گرفته ست در دل مالم

فرشته های شب قدر! خنده تان نگرفت!؟

ز خنگ بازی و بی عقلی همیشه من

قرار بود که قرآن بیاوریم اما....

کتاب دیگری انگار بود دنبالم

فرشته های شب قدر! صفحه ی پنجاه!

زدام زلف تو دل مبتلای خویشتن است ...

بسوخت حافظ و در شرط عشق بازی او ...

شمیم حس غریبی رسید از فالم

فرشته های شب قدر! سال سختی بود

نگفتنی ست ولی از خدا که پنهان نیست

فقط  خداست که از دوردست می فهمد

مرا که با همه بغض ها نمی نالم ...

فرشته های شب قدر! یادتان مانده!؟
شبی که روضه عباس خواند حاجی ما!؟

شبی که گفت گمانم که ظهر عاشورا...

صدای فاطمه پیچیده بود در عالم ...

فرشته های شب قدر! عشق خطی چند!؟

دو خط سبز در آن صفحه ها زیاد کنید

دو نیم خط به هم سرخ هم شده کافی ست

به جای خط خطی عشق غرق اشکالم

فرشته های شب قدر! بعد از این پایان

!هنوز پایه گرمی و آشتی هستید!؟

من و گلایه !؟ چه حرفی ست! بی خیال شوید

آهان! نگاه! ببینید! بعد از این.... لالم ....

--------------------------------------------------------------

لطف دوستان باعث شد، شاعر شعر فوق يافت شود

مسعود دياني: www.eynolqozat.persianblog.ir (خون و دلقك)

--------------------------------------------------------------

جالب‌نوشت: شب‌قدر آخري رفته بودم يك‌جايي غير از حرم، خوب بود انصافا. از شانس‌مان جلوي حاج‌‌‌آقا نشسته بوديم، موضوع سخنراني‌اش قرآن در زندگي بود، وسطاش يكهو خطاب كرد آي جوون اين‌قدر وب‌لاگ نخون، نهج‌البلاغه بخون! فكر كنم با اين حساب من الان مرتكب گناه كبيره شده‌ام!! (البته گفتم كه هم از سخنراني‌اش خوشم آمد و هم از خود مراسم، منظور اين يكي‌رو هم فهميدم اما....)

نوشته شده توسط دو چشم در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 9:46 |

سلام. شب‌قدر اولي خيلي حال داد. مخصوصا اين‌كه تو حرم امام‌رئوف باشي، مخصوصا اين‌كه تو صحن گوهرشاد باشي، مخصوصا اين‌كه هوا هم سرد باشد. خلاصه اين‌كه خيلي روح‌بخش بود...

-------------------------

فرعي‌نوشت1: تازگي خيلي از كلمه روح‌بخش استفاده مي‌كنم! تو اس.ام.اس، اين‌جا، تو نوشته‌هام!

فرعي‌نوشت2: خوش‌حالم از اين‌كه تو اين مدتي كه ننوشتم، متوجه شدم معتاد اين‌جا نيستم و مي‌تونم بازم ننويسم!

فرعي‌نوشت3: ادامه سفرنامه هم باشد براي بعد از شب‌هاي قدر، اما از آن‌جايي كه اين روزها شلوارمان چندتا شده است(!) شايد افتاد براي يك وقتي ديگر و كلا غني شدن اين‌جا به تعليق بيفتد!

فرعي‌نوشت4: قسمت نظرات را براي نظر دادن باز نگذاشتم، باز است تا اگر خواستيد راحت بد و بيراه‌تان را بگوييد...

نوشته شده توسط دو چشم در چهارشنبه 18 شهریور1388 ساعت 21:3 | |

سلام. ماه رمضان از نيمه دارد مي‌گذرد، اين يعني افتادن در سراشيبي و تمام شدن، واي!

يك عالمه كار نوشتاري دارم كه ننوشته‌ام، قول دادم و دارد بدقولي مي‌شود. يك عالمه دعا مانده است تا بخوانم‌شان تا آمرزيده شوم. يك عالمه آيه مانده است تا بخوانم و روشن شوم. يك عالمه حرف مانده است تا بزنم و خفه نشوم. يك عالمه قول است كه بايد بدهم و نداده‌ام. يك عالمه دعا در حق دوستان است كه نكرده‌ام و روي زمين مانده است. يك عالمه التماس دعا دارم كه نگفته‌ام و محتاجم....

----

شايد روند نوشتن اين‌جا تا پايان ماه مبارك كمي كند شود. شرمنده.

(متاسفانه نه وقت وب گردی دارم و نه حتی تأیید به موقع کامنت ها و جواب دادن. این روند انشاالله بعد از شب های قدر بهبود میابد. مهمان خارجی هم داریم!!)

نوشته شده توسط دو چشم در جمعه 13 شهریور1388 ساعت 16:13 |
مال بد هميشه بيخ ريش صاحبش است، اما اگه يكي صاحبش را گم كند تكليف چيست.......؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-اين زيري هم جديد است.

نوشته شده توسط دو چشم در پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت 1:25 |

بسم‌الله. سلام. التماس دعا

---------------------------------------

تو قسمت قبلي خوانديد كه از شدت عكاسي به حد انفجار رسيده بودم! لذا از آن‌جايي كه كاسبي خوبي كرده بودم، تصميم گرفتم زيارت دوره‌اي كه قبلا تصميم داشتم نروم،‌ اما خب بروم!

نيم ساعت از 5عصر گذشته بود كه رسيدم هتل. يعني به همين اندازه دير رسيده بودم و 2تا از اتوبس‌ها رفته بودند، اما اتوبوس سومي براي امثال من منتظر بود! اول رفتيم مسجد حضرت‌علي. در نزديكي مسجدالنبي اما درش با قفل‌هايي بسته بود! هميشه بسته است و هميشه مظلوم است امام اول شيعيان. از اين‌كه وهابيون هنوز مسجد را تخريب نكرده بودند بايد تعجب مي‌كرديم، نه از بسته بودن مسجد!

بعد رفتيم مسجد الغرافة. مسجدي كه پيامبر در آن‌جا براي باران مدينه نماز خوانده است و دعا نموده‌اند. مسجد كلا در حال بازسازي و نو نوار شدن بود. حضور خانم‌هاي سياه پوش و سياه پوست كه بچه به بغل و يا بچه در دست اطراف‌مان مي‌چرخيدند مشهود بود؛ براي گدايي...

بعد هم رفتيم بر سر مزار حضرت عبدالله، پدر پيامبر. البته مزاري وجود ندارد! فقط وقتي داخل صحن مسجد‌النبي ايستاده بوديم روحاني كاروان با دستش گوشه‌اي را نشان داد و گفت: "از آن گوشه، 3ستون را بشماريد و بياييد جلو. همان اطراف بايد مزار پدر رسول‌الله باشد." ناجي اعراب جاهل گنبدش كه خاك گرفته است، فرزندانش هم كه حرم ندارند، پدرش هم كه مزار ندارد. بشكند گردن اين وهابي‌ها.

چيزي به نماز مغرب نمانده بود. با مامان و بابا تو يكي از بازارهاي نزديك مسجد‌النبي، فقط چرخي زديم! من كه اعتقاد دارم كاسب‌هاي عربستان از ترس‌شان هنگام نماز مغازه‌ها را تعطيل مي‌كنند، نه از اعتقادشان! جالب است كه به محض نزديك شدن به دهنه هر مغازه به استقبالت مي‌آيند و با فارسي درب و داغوني بفرما مي‌زنند كه از اجناس چيني‌شان بازديد و خريد نماييم. مدام هم كلمه "تخفيف" بر سر زبان‌هاي‌شان است! البته اين نوع رفتارها مخصوص كسبه بازارهاي بدون زرق و برق است. يك مغازه‌داري فكر كرده بودم آي.كيو ما هم مثل خودشان است! اصرار داشت يك گردنبند به ظاهر مرواريد را ازش بخريم! چه تبليغي بر سر اصل بودن مرواريدها مي‌كرد اما از دور خود مرواريدها فرياد مي‌زدند كه ما پلاستيكي هستيم!

آن شب، شب ميلاد امام سجاد بود، از سر شب تصميم گرفته بودم آخرهاي شب بروم بقيع.

مامانم شبي ازم قول گرفت كه فردا باهاشون برم بازار. يك‌جورايي رزروم كرده بودند!

روحاني كاروان (حاجي خادم) تذكر مي‌داد كه وقتي مي‌خواهيم وارد مسجد‌النبي شويم بهتر است به پيامبر سلام بدهيم. عموما و تا جايي هم كه خودم ديده بودم، مردم گويا هر دفعه وارد خانه‌شان مي‌شوند، يعني فقط وارد مي‌شوند و خارج. نمي‌دانم به حساب كم توجهي‌شان بگذارم و يا به حساب مهرباني پيامبر كه آدم احساس مي‌كند اين‌جا هم مثل خانه خودش است. كاري به ديگران نداشتم چون از همان روز اول براي هر بار ورود و خروجم به محوطه مسجدالنبي، به پيامبر سلام مي‌دادم؛ هر دفعه هم پيامبر را با يكي از القابش خطاب مي‌كردم. از كودكي در ذهنم نقش بسته شده بود كه پيامبر در زمان خودش هميشه در سلام كردن پيش‌دستي مي‌كرده است و امكان نداشته كه نفر دوم باشد. آن‌جا هم هميشه اين احساس را داشتم كه اين من هستم كه دارم هربار جواب سلام پيامبر را مي‌دهم....

سر شب بود كه رفتم به رخت‌خواب تا بتوانم براي نيمه شب و بقيع رفتن اندكي سرحال باشم. (نمي‌دانم چه خصوصيتي در من وجود دارد كه به محض اين‌كه يك نفر چند لحظه با من آشنا مي‌شود، شروع مي‌كند به تعريف فيها‌خالدون زندگي‌اش! گوش دادن به درد دل مردم خودم فكر مي‌كنم ثواب دارد اما هيچ‌وقت دوست ندارم كسي زندگي خصوصي‌اش را برايم روي دايره بريزد. به قول حاج‌حسين شايد مرتاض هستم و اهل سحر و جادو!!) خلاصه تا من رفتم به رخت‌خواب اين هم اتاقي‌مان هم در جادوي من غرق شد (!) و شروع كرد به تعريف زندگي‌اش. كودكي، نوجواني، جواني و اوضاع مالي‌شان گفت. (كاش حداقل جاي پول‌هاي‌شان را هم مي‌گفت!) اگر مثل من از روي ظاهر قضاوت مي‌كنيد، ظاهر بچه‌مثبتانه‌اي نداشت. نه ريشي در محاسن، نه تسبيحي در دست و بال، نه انگشتري، نه 24ساعت در حرم بود، ادوات سفرش هم كه به همراه آورده بود از براي يك بچه مثبت نبود!

اما به قول من مستجاب‌الدعوه بود! مي‌گفت در زمان دبيرستان يك بار از خدا يك دوست‌دختر خوشگل خواسته است! خدا هم سريع در دامنش گذاشته است، روند استجابت دعايش طولاني‌ست. اما گويا اين دخترخانم روابط اجتماعي‌اش زيادي قوي بوده است و خلاصه رابطه قطع مي‌شود. بعد اين هم‌اتاقي عزيز ما رو مي‌كند به خدا و مي‌گويد دوست‌دختري مي‌خواهد كه اگر "خيلي" زيبا نبود ايرادي ندارد، اما دختر "خوبي" باشد! از قضا هم اتاقي ما دوستي دارد كه اين آقاي دوست، نيز دوست‌دختري دارد! اين خانم براي اين‌كه هم‌اتاقي من تنها نباشد (!) برايش يك دوست خوب پيدا مي‌كند. اين دخترخانم پيدا شده گويا آن‌قدر "خوب" بوده است كه حتي اوايل حاضر نمي‌شده است دوست‌دختر هم‌اتاقي ما بشود! اما اين دو نو گل زندگاني گويا دوستي‌شان سال‌هاست و حتي تا همين الان به خوبي و خوشي ادامه دارد. (شايد اين پاراگراف را نپسنديد و جنسش با بقيه متن تفاوت داشته باشد، اما بي‌منظور اين‌ها را تعريف نكردم...)

هم‌اتاقي‌مان آن‌قدر آن‌شب گفت و گفت كه خواب ماندم براي برنامه زيارتي كه از قبل برنامه‌ريزي كرده بودم. خيلي دلم مي‌خواست هم‌اتاقي مي‌داشتم كه من حسرت زيارت و حالات معنوي‌اش را بخورم و به هواي او تكاني به خودم بدهم، اما قسمت طوري ديگري بود. البته هم‌اتاقي پسر اصلا بدي نبود اما دل‌خواه من هم نبود.

(حالا حالاها ادامه دارد...)

-------------------------------------------------

اول‌نوشت: ببخشيد كه اين‌دفعه هم كم نوشته شد و هم خيلي بي‌حال، چون خودم حال ندارم.

دوم‌نوشت: اي بابا در حريم شخصي هم نمي‌توانيم بي‌حال باشيم؟! لطفا حدس‌هاي جورواجور نزنيد، بي‌خبري از يك نفر كه نه خودش مياد و نه نامه‌اش + پيامكي از يك نفر ديگر = بي‌حالي ما!

نوشته شده توسط دو چشم در چهارشنبه 11 شهریور1388 ساعت 3:18 | |

بسم‌الله. سلام. التماس دعا

------------------------------------

3شنبه است. از حرم برگشته‌ام و صبحانه را مي‌خورم و مي‌خوابم تا 9 كه از اين ساعت هم جلسه آموزش مناسك گذاشته‌اند كه مي‌روم و آموزش مي‌بينم. بعد هم مي‌روم حرم تا نماز ظهر. چون تو قسمت‌هاي قبلي حرم را تا جايي كه فهمم مي‌كشيد توضيح داده بودم، ديگه خيلي تو حاشيه حرم نمي‌نويسم.

بعضي اوقات كه سفرنامه‌هاي سفرهاي معنوي و زيارتي را مي‌خواندم معمولا نويسنده با واژگاني خيلي قشنگ و از سر ذوق ادبياتي‌اش شروع مي‌كرد به گفتن از بزرگي پيامبر، كوچكي خودش، اين‌كه چقدر آرزوي آمدن به اين‌جا را داشته است. به جاي نوشتن از كلمن‌هاي آب داخل حرم از سيراب شدن عمق وجودش و استشمام فضاي پرواز ملائك مي‌نويسد، خلاصه تمام كلمات آهنگين و حتي واژه‌هايي كه كمتر در دايره لغات مردم عادي وجود دارد را به كار مي‌برد تا خوب حس و حالش را بيان كند. اين‌جا اما روايت خطي و يا حتي خط‌خطي است. نمي‌دانم چرا از اول شروع نكردم به آن طور نوشتن؟ شايد كمي كه جلوتر بروم من هم همان‌طوري بنويسم! اما فعلا كه سبك اين‌جا اين‌طوري است!

بعد از نماز در حرم، رفتم و گوشه‌اي از حرم را انتخاب كردم. انتخاب يعني اين‌كه اطراف بايد خلوت از حضور شلوغ برادران اهل‌سنت مي‌بود چون تمركز آدمي مثل من را به‌هم مي‌زدند! دوست داشتم جايي بنشينم كه بتوانم تكيه بدهم. اين حافظان دين الهي و قرآن، همين شهروندان درجه‌يك اسلام و مسلماني، خودشان كه خيلي راحت پشت به قرآن، به ستون‌هاي مسجد تكيه مي‌دادند اما من عجم دوست نداشتم با سنت‌ اين‌ها نفس بكشم. بر خلاف همه كه دوست دارند در روضه‌رضوان بنشينند، اما ترجيح من نشستن در خارج از اين فضا بود آخر آن وسط پيامبر را دوره كرده بودند وحشتناك!

رفتم اواسط مايل به عقب مسجد، جايي كه هم خلوت بود و هم آن گنبدسبز ديده مي‌شد. آخر نمي‌دانم مي‌دانيد يا نه، مسجد به گونه‌اي است كه فقط وسط محوطه آن سقف ندارد و آسمون و بالطبع گنبد هم ديده مي‌شود. نشستم به قرآن خواندن و ايستادم به نماز خواندن. بعد هم كه پيامبر را در يك جاي خلوت گير آورده بودم شروع كردم به گفتن حرف‌هاي باقي مانده. توقع داريد حرف‌هايم را هم بنويسم؟! چيز خاصي نبود، خودتان را بگذاريد جاي من و اين سطور را ادامه دهيد، البته هيچ‌كس نمي‌تواند جاي من باشد نه به اين خاطر كه من در شهر مدينه؛ شهري از كشور عربستان و در داخل مسجد نبوي نشسته‌ام، در فلان روز و فلان ساعت. نه اصلا منظورم اين چيزها نيست كه شما نمي‌توانيد فضا را درك كنيد شما با توصيفات مفصل من همه چيز را درك كرده‌ايد!!

منظورم اين است كه در كل عالم هستي از همون اول كه سيب خورده شد و سناريو ماهم پيچيده شد، تا روزي كه سريال آدم و بچه‌هايش به پايان مي‌رسد، بعد حتي پشت صحنه‌هايش را هم مي‌گذارند كه خدا به‌همان رحم كند، بعد هم خدا در نقش رييس؛ شروع مي‌كند از تقدير عوامل اين سريال و برخلاف عرف دنيا برخي از عوامل را هم مي‌چلاند، خلاصه در تمام اين مدت هيچ موجود 2پايي كه دوچشم هم داشته باشد پيدا نمي‌شود كه شرايطش مشابه من باشد. داغون و زهوار در رفته. رفته و خود برگشته. در رفته و برگرداندنش. (                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         ) وقتي اصرار مي‌كنيد به گفتن حرف‌هايم با پيامبر، نتيجه‌اش حرف‌هاي نامفهوم فوق مي‌شود! خود حرف‌ها را هم با آبليمو نوشتم تا هم دل‌خور نشويد و هم اين طبل رسوايي ما مانع نخواندن گرد و خاك‌هاي بعدي‌مان نشود!

اصلا بهتر است برگردم هتل و ناهار بخورم! قرار گذاشته شد كه كاروان ساعت 5بعدازظهر برود براي زيارت (اما واژه بهترش بازديد است!) مساجد اطراف حرم نبوي. قصدم از اول به نرقتن است....

ساعت 3بعداز ظهر از همان اول به قصد عكاسي مي‌روم حرم. عكس مي‌گيرم براي روزهاي "مبادا". "مبادا" روزي است كه از حج برمي‌گردي، بعد تا يك مدت داغ هستي (برخي داخل فرودگاه يخ مي‌شوند از كولرهايش و برخي ديگر تا دم پل صراط داغ مي‌مانند كه حوض كوثر يخ‌شان مي‌كند!). داغ بودن يعني مي‌داني و مي‌فهمي كه كجا بودي اما نمي‌فهمي كه كجا برگشته‌اي. اما روز "مبادا" دقيقا از روزي شروع مي‌شود كه مي‌داني كجا بوده‌اي اما ديگر نمي‌فهمي. فقط مي‌داني كجا هستي: يك شهر شلوغ، تو شهر شلوغ هم بايد گرگ بود! برخي اوقات تو اين شهر يا داري تيكه پاره مي‌شوي و يا پناه بر خدا داري تيكه‌پاره مي‌كني! تو اين روزها، كه دقيقا روز "مبادا" نام دارد، بايد رفت سراغ جعبه كمك‌هاي اوليه و هرچي باند و پانسمان است به دور خودت بپيچي...

يك دليل عكاسي در روزهاي اول هم اين بود كه هوس را در جايي خالي كنم و مثلا از آن روز به بعد بنشينم با خيال راحت به زيارت!

يك دل سير عكس گرفتم، به حدي كه اشباع شده بودم! يعني وقتي دور تا دور مسجد مي‌چرخيدم و گه‌گاهي زواياي نابي پيدا مي‌كردم؛ ديگر هيچ ميل و كششي در من براي عكس گرفتن از آن زاويه‌ و منظره‌هاي طفلي كه ملتمسانه مي‌خواستند توسط دوربين من ثبت شوند، باور كنيد هيچ راهي نبود!

كلا سوژه خوبي بودم تا لباس‌شخصي‌ها به سراغم بيايند! دور تا دور مسجد هم دوربين‌هايي به عظمت هيكل خود عرب‌ها وجود دارد كه كار را براي عكاسي به صورتي كه من دلم مي‌خواست مشكل مي‌كرد.

براي همين يا از پشت ستون‌ها عكس مي‌گرفتم و يا حسابي اطرافم را مي‌پاييدم. به دليل ارتفاع زياد ساختمان مسجد براي برخي زاويه‌هايي كه من دوست داشتم ازشان عكس بگيرم، مي‌بايست آن دوربين گنده را تا بالاتر از سرم بالا مي‌آوردم، تقريبا حالت خودم و فيزيك بدنم طوري مي‌شد كه انگار كلاشينكفي را در دست گرفته و نشانه رفته‌ام!! شايد هم كسي به سراغم نمي‌آمد ولي ترسي بود از بازداشتگاه‌هاي اين لباس‌شخصي‌ها كه موجب مي‌شد بيشتر عكس‌هاي زميني بگيرم!

درهاي ورودي به مسجد ظاهر زيبايي دارد يعني رنگ دلنشين‌شان طلايي و قهوه‌اي است. درهايي به چه بزرگي و بلندي كه منقش به كلمه برجسته "محمدرسول‌الله" است. براي عكاسي از اين درها طوري كه حق مطلب خوب ادا شود، بايد كلاشينكف بدست گرفت! چندتايي عكس زميني ازشان گرفتم اما خب اون‌طور كه مي‌خواستم نمي‌شد، دل ترسوي‌ما را زديم به دريا و رفتم از اين لباس‌شخصي‌هاي مستقر در جلو هر در، براي عكاسي آزادانه اجازه بگيرم! هيچي ديگه دوستان حتي اجازه نمي‌دادند من با دوربين نزديك‌شان بشوم، "ما كه عكس‌مان را گرفتيم، شما عربي‌تان را بلغور بفرماييد!" اين جوابي بود كه در دل به آن‌ها دادم!

بعد از نماز عصر هم در بقيع باز مي‌شود، نمي‌دانستم كه آن روز فهميدم. تازه نمي‌دانستم كه خانم‌ها هم به‌طور يك عالمه محدودي حق نزديك شدن به فضاي قبرستان را دارند كه اين يكي را هم آن روز فهميدم. تقريبا از قبل از نماز عصر ازدحام خانم‌ها جلوي در پله‌هاي بقيع شروع مي‌شود و لحظه به لحظه تا لحظه باز شدن درها به اين جمعيت متراكم افزوده مي‌شود. البته تقريبا خانم‌هاي چند صف جلو اين اجتماع شانس چنداني براي سرك كشيدن به داخل قبرستان را دارند. واژه‌اي مظلوم‌تر و محدودتر از "سرك" كشيدن خانم‌ها براي زيارت قبور ائمه بيقع پيدا نكردم.

يعني وقتي در پله‌هاي قبرستان باز مي‌شود و خانم‌ها اجاز بالا آمدن از اين پله‌ها را پيدا مي‌كنند، اين "اجازه" فقط تا جلوي در اصلي بقيع اعتبار دارد! يعني خانم‌ها فقط تا جلوي در مي‌توانند زيارت كنند. منظورم هم از "شانس صف‌هاي جلو" ديگه فكر كنم معلوم باشد، يعني معمولا نفرات جلوي صف دل‌شان نمي‌آيد از ابتداي صف كنار بروند و تازه ازدحام جمعيت هم مجال جابه‌جايي به افراد نمي‌دهد. وقتي اين صحنه‌ها را از داخل قبرستان كه با دعاي توسل خانم‌ها همراه شده بود مي‌ديدم خيلي دلم براي‌شان سوخت...

عصرها معمولا داخل بقيع براي مردها خلوت‌تر است. از آن يگان سرباز مستقر در آن‌جا هم خبري نيست اما لباس‌شخصي‌ها همچنان هستند. آمده بودم براي عكاسي و حيفم آمد دست خالي بروم! لذا دوربين را لاي چفيه‌ام قرار دادم (جاسازي كردم!) بعد هم خودم را رساندم به صف اول. سپس مقدار انبوهي "وجعلنا" خواندن تا از چشمان لباس‌شخصي‌ها در امان باشم، در ادامه دوربين روشن شد، لنزش با رعايت تمام اصول استتار مشتاقانه از چفيه‌ام بيرون جهيد، بنده هم شروع كردم به عكاسي، به همين راحتي! با چاشني ترس البته و صادقانه!

راحت هم نبود، چون فاصله ما با قبور كمي زياد بود، لذا لنز مي‌بايست براي زوم 10-15متري جلو تشريف مي‌برد، تو اين لحظه لرزشي پيدا مي‌كند دست در حد پيرزن 106ساله! تازه مشكل ديگر اين بود كه خيلي جلو تر از قبور ائمه چند تا تكه سنگ چه بسا قبر هم بوده باشد، رشد كرده بود از خاك! كبوترها هم همين جلو اين سنگ‌ها مرتب ديوار صوتي را مي‌شكستند و مانور هوايي گذاشته بودند، البته اين طفلي‌ها تو برخي صحنه‌ها عكس را قشنگ‌تر مي‌كردند ولي اين دوربين مادي و بي‌شعور ما مدام روي اين اجسام جلو فوكوس مي‌نمود! يعني پشت صحنه كه اصل صحنه مي‌بود مات مي‌شدند و اين فرعيات شفاف. چه عذابي كشيدم براي تنظيم مدل دل‌خواهم، همين‌جوري درآوردن اين صحنه‌ها آسان است اما در تيررس لباس‌شخصي‌ها بودن را تا بحال تجربه نكرده‌ايد!

اصلا از عكس‌هام راضي نبودم اما اطرافيان كلي به‌به مي‌كردند! يك بنده خدايي هم آدرس اي.ميلش را داد تا براش بفرستم اما هنوز فرصت نكرده‌ام. نمي‌دانم اين همه تلاش كم‌نظيرم ثوابي هم داشت يا نه؟!

بعد از عكاسي نشستم تو صحن مسجد. چشم به گنبد تا بازهم ما حرف بزنيم، پيامبرخدا گوش كند، فرشته‌هايي كه آن اطراف فال‌گوش ايستاده بودند صورت‌جلسه نمايند، بفرستند براي خدا. بعد خدا بخواند و زير هر صفحه‌اش دستور‌هاي لازم را بنويسد: بايگاني شود. روي اين بنده زياد است، كمش كنيد. موجودي انبار تمام شده است. باز كه رويش را زياد كرده است. اقدام شود اما اولويت ندارد. به كميسيون برود. برايش زود است. داريم اما نمي‌دهيم، به‌جايش آخرتش جبران مي‌كنيم. خدا مي‌زند زير خنده، بعد فرشته‌ها را مي‌فرستد بيرون چون محرمانه مي‌شود، بعد مي‌زند زير گريه خدا....

نوشته شده توسط دو چشم در یکشنبه 8 شهریور1388 ساعت 3:24 | |
سلام. گويا يكي دو روز ديگر روز جهاني وبلاگ است. خب مبارك‌تان باشد. باشد كه همه وبلاگ‌دارها و وبلاگ‌خوان‌ها از عمري كه پاي خواندن و نوشتن اين چيزا مي‌كنند........... اصلا كي گفته بايد به آخرت و عقوبت ربطش داد؟! شاد باشيد از سهيم بودن در اين روز.
ما يك عده سرخوش هستيم و جلسه‌اي داريم براي سرخوشي بيشتر! ما: يعني عده‌اي هم‌كلاسي دوران دبيرستان كه الان هركدام‌مان گوشه‌اي از عالم پرت شده است! هر از گاهي كه طوفان و گردبادي همه ما نخاله‌ها را دوباره در يك شهر، يك روز و يك ساعت و خانه يكي از خودامون جمع مي‌كند، مي‌نشينيم روي زمين اما دور همديگر.
خلاصه هركسي هر چيزي در گوشه و كنار وجودش دارد رو مي‌كند براي بقيه! يكي خبرهاي محرمانه حكومتي را مي‌گويد، البته بعد از تاريخ انقضا! اخبار خاله‌زنكي كه بورس حرف‌هاي‌مان است! وزير عزل و نصب مي‌كنيم، ليست پيشنهادي وزرا تهيه مي‌كنيم! براي خودمون هر گوشه عالم رو تحليل سياسي مي‌كنيم! و بعد از اين‌كه جلسات‌مون با اين پيش از دستورا وارد اصل جلسه مي‌شود شروع مي‌كنيم به جفنگ گويي!!
امروز حاج‌ سيدامير كه تنها ملبس جمع است كلي از قرآن گفت و ما هم باهر جمله‌اش هي باخودمون مي‌گفتيم چيز برسرمان كه مثلا مسلمانيم. مي‌گفت پيامبر قرآن و اهل‌بيتش را براي‌مان گذاشت تا آدم بمانيم اما قرآن را اهل‌سنت چسبيد و ماهم تنها اهل‌بيت رو برا خودمون نگه داشتيم؛ درحالي‌كه عمل به اين 2تا باهم ارزشمند است. خلاصه حاج‌آقا رفته بود و منبر قصد پايين آمدن نداشت و ماهم از همان اول چشم‌مان به ميز پينگ‌پنگ اتاق كناري بود اما خداييش قرآن حيف است فقط ماه رمضون، ازدواج، خانه جديد، براي قسم خوردن، براي مجلس ختم آن‌هم فقط براي روخواني‌اش از توي كمد در بياوريمش! بگذاريم كمي قرآن هم نفس بكشد تا....
قسمت ششم هم انشاالله اوايل سحر آماده مي‌شود!
نوشته شده توسط دو چشم در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 19:32 | |
كاش چند مصراع آخر واقعي شود....

آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم 
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم

بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه
ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه
غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم
منتظرت بودم منتظرت بودم

-----------------------------------------------------------

حتما مي‌دانيد كه شعر فوق يكي از تصنيف‌هاي زمان بابا بزرگاي ما بوده است. اما من يكي به‌جاي رپ گوش كردن با اينا خيلي حال مي‌كنم!

نوشته شده توسط دو چشم در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 2:0 | |
بسم‌الله. سلام. التماس دعا.

--------------------------------------

هنوز در اطراف توضيحات مسجد پيغمبر مي‌چرخيم: گويا منبر اصلي پيامبر در يك آتش سوزي سوخته است و خاكسترش را زير منبر فعلي دفن كرده‌اند. منبر فعلي هم از جنس سنگ است و خيلي شيك! دسترسي مخصوصا دست زدن و تبرك جستن از خانه رسول‌الله و حضرت زهرا كه كنار هم هستند، تقريبا و تحقيقا ناممكن است چون كه يا دور تا دور اين محوطه را ديواري به ارتفاع 60-70سانتي‌متر كشيده‌اند و يا قفسه قرآن گذاشته‌اند! تا جايي هم كه بخاطر دارم تقريبا كسي از اين قرآن‌ها استفاده نمي‌كند.

اين سومي (عثمان) براي خودش محرابي براي نماز خواندن اما جلوتر از محراب فعلي پيامبر مي‌سازد كه گويا در آن زمان از اين كار او خيلي استقبال نمي‌شود!

فضاي داخل مسجد به خصوص قسمت روضه‌رضوان خيلي ساكت و آرام است. نمي‌دانم شايد اين سكوت به خاطر درد دل‌هاي مردم با رسول‌رحمت است. نمي‌دانم شايد اين سكوت و اين نوع زيارت به خاطر فرهنگ عرب‌هاست. نمي‌دانم شايد فضاي امنيتي آن‌جا، اين سكوت را حاكم كرده است. فقط چيزي كه مي‌دانم اين است من اصلا اين سكوت را نمي‌پسندم! آخر مي‌دانيد گاهي اوقات آدم هركاري مي‌كند اين سيمش وصل نمي‌شود اما همين‌كه مناجات و زمزمه غريبانه‌اي را مي‌بيند، ناخواسته درد دل دردمندي را مي‌شنود؛ اين‌ها باعث مي‌شود كه او هم راه بيفتد....  . اما چيزي كه در حرم پيامبر وجود دارد سكوت است. نماز در سكوت. قرآن در سكوت. اشك در سكوت. مناجات و شكوه در سكوت. فرياد در سكوت. باور كنيد خيلي سخت است.

شايد دارد از حالت سفرنامه و توصيف خارج مي‌شود اما اين‌جا در هيچ چارچوبي نمي‌گنجد! نمي‌دانم تا بحال حرم امام‌رئوف حضرت‌رضا مشرف شده‌ايد يا نه، بيشتر منظورم نزديك خود ضريح است جايي كه يكهو يك نفر فرياد مي‌كشد: "بر شيطان لعنت، بر مامون لعنت" و با هر لعنتي كه مي‌گويد جمعيتي جوابش را مي‌دهند: "بيش باد" و آخر سر طرف مي‌گويد بر "محمد و آل محــــــمد صلوات"  كه ناگهان موج صلواتي‌ست كه حواست را از مناجاتت پرت مي‌كند. اما من هميشه اين رفتارها و سادگي‌ها را دوست داشتم. اما آن‌جا چي؟ هيچي.....

                                       -------------------------------------------

3شنبه. هميشه بعد از نماز صبح در بقيع باز مي‌شود، اما فقط براي مردها. با كاروان كنار پله‌هاي بقيع نشستم و كمي به روضه آرام‌شان گوش كردم. بعد هم براي خودم رفتم زيارت. صبح‌ها علاوه بر لباس‌شخصي‌ها، سربازهايي هم از پاسگاهي كه در زير بقيع وجود دارد، براي مواقع ضروري (!) در گوشه‌اي از بقيع مستقر هستند.

فضاي بقيع مانند مسجد رسول‌الله است. يعني سكوت مطلق. صلوات هم مطلقا ممنوع است. مي‌دانيد بعضي مواقع براي توصيف شدت سكوت فضايي اين‌طور مي‌گويند: "حتي از در ديوار هم صدايي در نمي‌آمد" اما بقيع كه در ديوار ندارد. بقيع كه گنبد و بارگاهي ندارد كه بخواهد صدايي داشته باشد. بقيع مظلوميت دارد، مظلوميت هم هميشه ساكت بوده است... (بگذريم. هر قلمي نمي‌تواند و نبايد وارد برخي مسايل شود.) بقيع يك عالمه كبوتر دارد، آدم با ديدن اين كبوترا و مقايسه با كبوتراي حرم امام‌رضا ياد اين شعر مي‌افته:

آي کبوتــر که نشستي روي گنبد طلا
هر کجا پــر ميزني تو حــرم امام رضـا

 من کبوتر بقيعــم با تو خيلي فرق دارم
جاي گنبـد سرمو به روي خــاکا ميذارم

خونه ي قشنگ تو کجا و اين خونه کجا ؟؟
گنبــد طــلا کجا قبراي ويروونه کـــجا ؟؟
 
اونجا هـــر کـــي ميپره طايــر افلاکـــي ميشه
اينجا هر کي ميپره بال و پرش خاکي ميشه

اونجـــا خادمــــا با زايــــر آقــــا مهــــربونن
اينجـــا زايـــرا رو از کنـــار قبـــرا ميــــرونن

تو که هر شب ميسوزه صد تا چراغ دورو برت
به امام رضـــا بگو غريـــب تويي يا مـــادرت ؟

آدم مي‌ماند كه چه بگويد، قلم‌مان دم سحر بار نمكش خشكيده و يك طوري شده است. تو بقيع عكس و فيلم‌برداري ممنوع است. لباس‌شخصي‌هايي هستند براي اين‌كه شما عكس و فيلم نگيريد. كه اگر موردي را ببينند به شدت برخورد مي‌كنند و بسته به اين‌كه با شما حال بكنند يا نه رفتارشان متفاوت است. بردن كتاب دعا به خصوص مفاتيح در بقيع مخصوصا جلوي چشم اين لباس‌شخصي‌ها ممنوع است. اگر موردي را ببينند با جمله "حاجي كتاب ببند" با شما برخورد مي‌كنند و باز بسته به حال‌شان يا بي‌خيال‌تان مي‌شوند و يا مي‌روند منبر كه اين چيزها شرك و است خرافات و غيره. البته اين لباس‌شخصي‌ها دوست دارند با آن‌ها بحث كنيد (دعوا منظورم نيست!) البته نه به اين خاطر كه دنبال حقيقت باشند، نه زهي خيال باطل! اتفاقا دوست دارند شما را با حقيقت آشنا كنند! و باز البته اين‌كه به هيچ وجه به قول معروف حاضر نيستند "زنگ آخر" بايستند براي مباحثه، فقط در همان مكان و زمان زبان‌شان كار مي‌كند، دقت كرديد كه حرفي از عقل نزدم! راستي گندم ريختن براي كبوترهاي بقيع هم ممنوع است! اما ايراني‌ها گاه پيش مي‌آيد كه از شلوغي حسن استفاده را مي‌كنند و پلاستيك گندم‌ها را از دور براي كبوترها پرت مي‌كنند!

نمي‌دانم تا حالا "داستان‌سيستان" اميرخاني را خوانده‌ايد يا نه. تو كتابش از يك عكاسي مي‌گه با ريش‌هاي خيلي بلند كه يك‌جا هم "آقا" نگرانش مي‌شوند كه از روي داربست نيفتد! خلاصه اين‌كه جناب "عبدالحسيني" رو هم تو بقيع زيارت كرديم. آمده بود براي عكاسي! صبح‌ها معمولا هم تعداد لباس‌شخصي‌ها بيشتر است و هم دقت‌شان. اين سركار عكاس خيلي خونسرد دوربينش را كه البته از اين اندازه كف دستي‌ها بود اما كيفيتش خيلي خوب بود در مي‌آورد و تا اوضاع را مساعد مي‌ديد شروع مي‌كرد به عكاسي از قبور ائمه. ماشاالله به خونسردي‌اش كه يك‌جا سر دوربينش لنز هم چسباند و نورعلي‌نور مشغول عكاسي مي‌شد! ما را هم به هوس انداخت...

مي‌دانيد يا بدانيد كه با اين‌كه مردها مجاز به رفتن داخل بقيع هستند اما بازهم فاصله‌اي ميان مردم و قبور وجود دارد، اما اين وهابيون هرقدر هم كه مانع و سد بكشند مگر مي‌توانند ميان دل‌هاي مردم هم ديوار كشي بكنند؟

براي من زيارت اول و ديدار اول خيلي سنگين و رسمي بود. مثل قتلگاه كربلايي كه رفتم و هنوز هم كه هنوز است پشيمان كه چرا رفتم. با وقايعي كه در عاشوراي سال 61هجري افتاد، هر كس وارد قتلگاه شود كمترينش اين است كه دق كند اما... از اين يكي هم بگذريم خلاصه نمي‌دانم چرا زيارت اول اصلا دلچسب برايم نبود. البته نمي‌دانم كه نه! با فلاش‌بك زدن به گذشته خوب هم مي‌دانم كه چرا اين‌طور شد.... (اين قسمت هم خصوصي است)

(حالاحالاها ادامه دارد...)

نوشته شده توسط دو چشم در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 2:31 | |
براي خودنوشت!  عجب غمي دارد اين آهنگ وبلاگ‌مان! شماها تا الان چه مي‌كشيديد؟ آدم را ياد تمام غم و غصه‌هاي عالم مي‌اندازد. مي‌بردت تا دورها و گذشته‌ها، به ناكجاآبادها، به آبادي‌ها، خوشي‌هايي كه در گذشته بود و الان تبديل به خاطره شده است. يادآور شيريني‌هايي‌ست كه امروز تلخي‌اش مانده است. شايد هم آهنگ طفلي بهانه‌اي بيش نباشد براي نوشته شدن اين‌ها و گله از روزگار. شايد هم همه‌اش تقصير رمضان‌كريم است!
------------------------------
به ظاهر و باطن خودش و وبلاگش فعلا كاري ندارم اما كار قشنگي كرده است.فكر كنم تا آخر ماه رمضان 10-20 باري قرآن را ختم كنند. اگه رفتيد يك نيم نگاهي به كامنتاش بيندازيد.
نوشته شده توسط دو چشم در سه شنبه 3 شهریور1388 ساعت 0:12 |

بسم‌الله. سلام. التماس‌دعا

----------------------------------

اين چيزهايي كه قرار است در ابتدا بخوانيد توضيحات مفصل نام دارد! مسجد پيامبر مثل تمام مساجد ديگر، جلوي درش جاكفشي قرار دارد. اما اين مسجد بر خلاف ديگر مساجد دنيا داخلش هم جاكفشي وجود دارد! يعني در تمام قسمت‌هاي مسجد جاكفشي‌هاي كوچكي است براي گذاردن كفش! اين جاكفشي‌ها همگي شماره‌گذاري شده است و امكان ندارد كفشي به سرقت برود! فقط بايد شماره جاكفشي مذكور را به‌خاطر داشته باشيد تا گمش نكنيد، همين.

داخل مسجد پيغمبر قسمت‌هاي مشخصي است براي آب خوردن! يعني گوشه و كنار و حتي وسط‌هاي مسجد فضايي شبيه قفسه وجود دارد كه هر يك از اين فضاها با 6-7 كلمن آب، آب‌خوري رو تشكيل مي‌دهند. دركنار هر كلمن هم دوتا جاليواني وجود دارد، يكي براي ليوان مصرف نشده و ديگري براي گذاشتن ليواني كه مصرف شده! از اين 6-7كلمن آب هم هميشه يكي با عبارت not cold مخصوص كساني است كه آب سرد نمي‌خواهند! راستي روي همه كلمن‌ها هم نوشته شده است آب‌زمزم، البته به عربي!

تا دل‌تان هم بخواهد در مسجد قرآن براي خواندن وجود دارد.

در ابتداي ورودي برخي از درها هم صندلي‌هاي كوچك تاشو كه عبارت "وقف" بر پشتش حك شده است، مف و مجاني براي استفاده سالمندان قرار دارد.

فرش‌هاي‌شان هم كهنه و كثيف و نازيباست. وسط هر فرش هم بوسيله 2شمشير و يك نخل، فاتحه نقش و نگار قالي خوانده شده است!

تا دل‌تان هم بخواهد دوربين امنيتي در مسجد وجود دارد! در ابتداي هر در مسجد هم تركيبي از لباس‌شخصي‌ها و سرباز قرار دارد. براي تفتيش آدم‌ها و ساك‌هاي مشكوك. خلاصه براي گير دادن و اشتغال‌زايي!

و حالا قسمت نابهداشتي مطلب يعني سرويس‌هاي بهداشتي! انصافا از حيث نعمت فراوان است و زود مي‌توان به اين مراكز دست يافت! بردن هرگونه ساك، چمدان و پلاستيك‌هاي حجيم به اين مكان‌هاي امنيتي ممنوع است!! تمام سرويس‌هاي بهداشتي در زير زمين است. توالت‌هاي‌شان كه برخلاف هتل‌ها از نوع غيرفرنگي و يا همان ايراني خودمان است. اما قسمت وضوخانه‌شان عجيب و غريب است! تقريبا در تمام مساجد مدينه و مكه وضوخانه‌ها بدين سبك است: در يك سالن دراز، تعداد زيادي سكو، براي هر فرد؛ براي نشستن وجود دارد. وقتي روي اين سكوها و روبه ديوار نشستيد، جلوي‌تان لوله‌هاي فلزي كوچكي از ديوار بيرون زده است! هر لوله هم اصولا يك شيرآب دارد. اين شيرها بعضا برخلاف تمام دنيا باز و بسته مي‌شوند!! هيچي ديگه روي سكو مي‌نشينيد، شيرآب را باز مي‌كنيد و وضو مي‌گيريد! درحالي‌كه كلي آب هم اصولا از آن فاصله نزديك به سر و لباس‌تان پاشيده مي‌شود! مي‌دانيد يا الان بدانيد كه وضوساختن اين برادران و خواهران اهل سنت وحشتناك عجيب است. كه البته آن‌‌ها هم اين عبارت را در دل‌شان احتمالا براي ما به‌كار مي‌برند! يكي از نكات عجيب وضوشان شستن كامل پا زير شيرآب است يعني از مسح‌پا خبري نيست! كلهم مي‌شويندش! البته براي همين سبك‌شان است كه روي سكو مي‌نشينند! حال اگه شماي ايراني به عادت عاقلانه قبلي‌تان پا را روي يك بلندي كه در اين‌جا سكوي مذكور آن‌هاست براي مسح كشيدن بگذاريد، با عتاب آن‌ها مواجه خواهيد شد! در داخل و گوشه و كنار سرويس‌هاي بهداشتي‌شان كيسه‌هايي مملو از نفتالين براي ضد عفوني گذاشته‌اند كه آدم (ايراني جماعت) از بويش خفه مي‌شود!

آخيش فضاي نامطبوع فوق تمام شد! آن‌جا آفتاب بي‌داد مي‌كند. همچين بر وجود و مغزتان مي‌تابد كه اگر از دست اين عرب‌ها ديوانه نشويد، آفتاب عربستان تيرخلاص را مي‌‍زند! وقتي اين آفتاب عالم‌تاب بر سنگ‌فرش‌هاي سفيد صحن حرم مي‌تابد، چمش‌تان داغان مي‌شود! پس هر وقت تشريف برديد حتما عينك آفتابي همراه داشته باشيد كه اتفاقا اين وسيله اين‌جا نه تنها سوسول بازي نيست كه بلكه ابزاري براي زندگي‌ست! يكي از زيبايي‌هاي صحن مسجد چترهاي داخل صحن است. اين چترهاي مكانيكي با سلام آفتاب باز مي‌شوند و با خداحافظي‌اش بسته. در هنگام بسته بودن هم تبديل به ستون مي‌شوند و چراغ‌هايي براي روشنايي تاريكي. چيزهاي قشنگ و جالبي است.

اين اهل سنت با تمام چيز بودن‌شان اتحاد عجيبي در نماز دارند. نماز جماعت ماها را تصور كنيد: در هنگام ايستادن يكي دست‌ها را روي پا مي‌گذارد، يكي پهلوي پا مي‌گذارد! يكي مهر نمازش تربت كربلاست، يكي تربت مشهد. يكي دوتا مهر عقب و جلو مي‌گذارد. يكي 2تا روي هم! مهر بزرگ و كوچك. مهرهايي به تنوع تمامي اشكال هندسي! اما در مقابل آن‌ها چه‌مي‌كنند؟ همگي در مقابل معبودشان دست به سينه مي‌ايستند و در راستاي اتحاد و نظم بيشترشان، هيچ‌كدام مهرنماز هم نمي‌گذارند!

اصولا از جلوي كسي كه نماز مي‌خواند خوب نيست رد بشويم. اين قانون در آن‌جا جدي توسط هر نمازگزار رعايت مي‌شود! يعني اگر از جلوي يكي‌شان رد بشويم يكهو دستش مثل روبات و مثل اين گاردهاي امنيتي كه جلوي ريل راه‌آهن مقابل ماشين‌ها قرار دارد، قرار مي‌گيرد و مانع عبور شما از جلوشان مي‌شوند!! البته از آن‌جايي كه اينا مهر نماز ندارند آدم متوجه نمي‌شود كه كي دارند نماز مي‌خوانند! يكي دوبار هم اين اتفاق براي خودم افتاد، البته برعكسش! يعني داشتم نماز مي‌خواندم ديدم يك طفلي‌اي سيخ كنارم ايستاده است تا نمازم تمام شود و بعد عبود كند!! منم مجبور شدم دعاي دست نخوانم تا طفلكي بيشتر از اين اذيت نشود!

اين اعراب فقط براي ظاهر يك كتاب صحافي شده كه رويش نوشته شده است "قرآن" اهميت قائلند! كاري به محتواي داخلش ندارند. خلاصه اگر قرآن را با دستي كه كيسه كفش‌هاي‌تان گرفته‌ايد، بگيريد! اگر قرآن را روي زمين گذاشته باشيد! با وجود اين‌كه كلا كار پسنديده‌اي نيست اما اينا در نقش وكيل مدافع خدا ظاهر مي‌شوند و بدبخت‌تان مي‌كنند! (سر فرصت بي‌احترامي‌هايي كه خودشان با قرآن مي‌كنند رو مي‌نويسم)

در مسجد پيامبر خبري از كاشي و آينه‌كاري‌ نيست! اما باهمان معماري مخصوص‌شان، مسجد زيباست.

در كتيبه‌هاي داخل مسجد هم تا دل‌تان بخواهد حذف توسط رنگ كردن، تحريف توسط اضافه كردن حديث وجود دارد! مثلا كتيبه بالاسر درب خانه حضرت‌زهرا رنگ شده است! و يا در جايي كه اسامي 10نفر اهل بهشت نوشته شده بوده است، با تحريف نام طلحه، زبير و چند نفر ديگر راهم اضافه كرده‌اند!

(توضيحات مانند كل سفرنامه حالاحالاها ادامه دارد...)

توضيح‌نوشت: اي بابا همه دارند اشتباه برداشت مي‌كنند! اتفاقا من از اين سفرنامه به صورت همگاني خيلي‌خيلي هم استقبال مي‌كنم. باور كنيد.... . شيطان دست و پايش در غل و زنجير است و خفتش را گرفته‌اند! هرچه پيش آيد از نفس خودمان است. شماها همچنان ادامه دهيد چون داره قشنگ مي‌شه، لطفا...

نوشته شده توسط دو چشم در یکشنبه 1 شهریور1388 ساعت 14:37 | |