تبليغاتX
دو چشم
بسم‌الله. سلام.

سال نو همه مبارك. هنوز چند ساعتي از سال جديد نمي‌گذره، پس بايد حواشي و اتفاقات اين ساعات هنوز براي همه جالب و جذاب باشه. تا وارد روزمرگي و درگير دنيا نشديم، بگذاريد يك بار ديگر سال تحويل را با هم مرور كنيم:

1) به قول مجري تلويزيون در لحظه سال تحويل هر كسي سعي مي‌كند بهترين نقطه و مكان باشد. البته در صورتي كه برايش امكان داشته باشد. مكه، مدينه، كربلا، نجف، مشهد، قم، جمكران، امام‌زاده سر كوچه، مزار شهدا، سر مزار پارسالي‌هايي كه امسال نيستند، دوزانو پاي سفره هفت سين كنار بابابزرگ و چهار زانو، پاي سفره، لميده به مامان‌بزرگ و هر جاي ديگه‌اي كه ممكن است براي هر كسي بهترين باشد....

2) بهترين جا براي من مشهد بود.

3) اخبار ساعت 14 رو گفته بودند كه راه افتادم سمت حرم. بين راه تلفني و پيامكي پيشاپيش تبريك مي‌گفتيم و مي‌گفتن تا اين‌كه رسيدم به ميدان شهدا، يكي از خيابان‌هايي كه به حرم مطهر منتهي مي‌شود. جاي‌تان خالي انگاري....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دو چشم در جمعه 30 اسفند1387 ساعت 21:34 | |
بسم الله. سلام

1) چند صباحی است بین ما و محمد در عالم مجازی جدل دوستانه ای روی داده! ما متهم هستیم به شعار دادن و او متهم است به پا در کفش ما کردن! البته ما به هیچ وجه نگران خراب شدن کفش مان نیستیم بلکه نگران خود محمدیم که کفش بزرگ ما او را به زمین بزند!

ما که خاک خورده علم سیاست هستیم، غیر از خط خطی های دوران دانشگاه، قلم سیاسی مان را گذاشته ایم در جیب بغل کت مان و در عوض یک قلم دیگر به دست گرفته ایم! از یک طرف سکوت ما و از طرف دیگر تحلیل سرایی مهندس و دکتر جماعت!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دو چشم در چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت 13:36 | |
بسم‌الله. سلام.

دختر

بلند مي‌شد. تمام قد. آن زماني‌كه عرب از دختر‌دار شدن رو سياه مي‌شد و آن‌ها را زنده به گور مي‌كرداو جلوي پاي دخترش بلند مي‌شد، تمام قد.

*******

هرگاه مژده دختردار شدنش را مي‌دادند، چهره‌اش باز مي‌شد و مي‌گفت: ريحان است و دسته گل. روزي‌اش نيز با‌خداست. چهار دختر داشت پيامبر و يك مادر؛ فاطمه (س)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

درخت


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دو چشم در یکشنبه 25 اسفند1387 ساعت 12:49 | |
بسم‌الله. سلام

------------------------

«چهل مدعي» يك داستان است:

نمي‌دانم روزي سه بار، هفته‌اي 10بار، ماهي صدبار، چقدر و چقدر ولي مي‌دانم هرجا و هروقت كه مشغول راز و نياز بودم به آقايم مي‌گفتم پس كي مي‌آييد تا جهان را پر از عدل و داد كنيد، شيعيان شما همه مشتاق و آماده ياري امام خود هستند و هميشه حله، شهر خودمان را مثال مي‌زدم كه هزاران فدايي و منتظر واقعي دارد.

فكرش را هم نمي‌كردم كه ببينمش. آن هم وسط بيابان! ولي خودش بود، صاحب عصر و زمان. بهترين فرصت بود براي باز كردن سفره دل و باز اين‌كه چرا نمي‌آيي. بالاخره قرار شب جمعه‌اي شيعيان واقعي حله را در خانه‌ام جمع كنم. به همراه 2بزغاله بر بالاي پشت بام خانه و قصابي را از توي بازار! حتماً حكمتي در اين نوع جلسه بود. آقا حتما مي‌آمد.

در را كه باز كردم، قصاب بود........


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دو چشم در جمعه 23 اسفند1387 ساعت 21:8 | |
بسم‌الله. سلام

راستش تا همين شبي مي‌خواستم درباره يك موضوع ديگه‌اي يك چيزايي بنويسم، اما شب كه اومدم خونه خبر دادن كه....

داشتم به اين فكر مي‌كردم كه اين در بازكن‌هاي تصويري چرا روانه بازار شدن؟ جواب حتما اينه كه تكنولوژي در خدمت انسان و رفاه بشر و احساس ناامني و حتي آخرش هم مي‌تونم وصلش كنم به نظام سرمايه‌داري! اما من دوست دارم اين‌طور جواب بدم كه....

يكي از نواهاي حاج صادق آهنگران رو بيشتر از بقيه دوست دارم، هموني كه مي‌گه در باغ شهادت باز باز است...

نمي‌دونم متوجه شديد يا نه ولي من دوست دارم آدم‌هاي اين روزگار و با اين در باغ شهادت و با اين در باز‌كن‌هاي تصويري رو يك جورايي به هم ربط بدم!

قديم در خونه‌ها از صبح باز بود تا غروب. يعني همه يكي بودند و غريبه‌اي وجود نداشت. صاف صاف بودند...

شايد خنده‌دار باشه ولي دوست دارم اين‌طوري فكر كنم كه الان خدا براي اين باغش يك آيفون تصويري گذاشته، در باز است اما نه مثل قبل....

ديروز يكي از اقوام‌مون رفت پشت يكي از اين آيفون تصويري‌ها، براي خدا خيلي آشنا بود، 2تا بچه 6 و 11 ساله‌اش رو سپرد دست خدا و رفت توي باغ....

نوشته شده توسط دو چشم در چهارشنبه 21 اسفند1387 ساعت 23:40 | |
سلام. وقت بخير. طبق معمول از حاشيه شروع مي‌كنم تا شايد به اصل مطلب برسم! خانه‌اي داريم كه الان خيلي مهم نيست چند متر است، ولي باغچه‌اي داريم به وسعت كوير لوت! و شايد به همان بي خاصيتي و بي در و پيكري كوير باشد! از همين كوير هم مي‌توان هزاران بهره‌برداري مادي و معنوي نمود، پس ما هم امسال تصميم گرفتيم پس از سال‌ها يك حالي به باغچه بدهيم تا بعد خودمان حال كنيم!

باغبوني كه آورده بوديم بهش مي‌خورد كه بين 50 تا 60 سال سنش باشد. شايد هم جوون‌تر بود، ولي جوهر مرد (كار) پيرش كرده بود! حالا چه پير چه جوون، دلش جوون بود! تلفن‌همراه داشت، تلفن‌همراهش از اين چند تا 7هزار تومان بود، تلفن‌همراهش آهنگ پيشواز هم داشت، زنگ تلفن‌همراهش صداي يك خواهر بود (!) خلاصه اين‌كه تلفن‌همراهش همراهش بود!

بعله، با اين اوصاف ما هم يك طرفه رفتيم به حكم صادر كردن، 2سال محروم از مشاغل دولتي! 1سال محروم از حقوق اجتماعي! 6ماه حبس انفرادي! حبس ابد به عنوان باغبون رايگان ما! حتي برايش به واسه صداي آن خواهر بر روي زنگ تلفن‌همراهش كه اي كاش همراهش نبود، 70ضربه شلاق هم بريديم!! بعله، همين آدم فوق‌الذكر، موقع كاشت هر درختي يك بسم الله آبدار مي‌گفت و بعد ادامه مي‌داد؛ خدايا به اميد خودت نه خلق روزگارت....

چون پست زيرين كه اصلا منظورم صحبت درباره سينما نبود ولي دوستان اشتباهي ملتفت شده بودند، اصل مطلب را اينجا اعلام ميداريم: هاء. نتيجه گرفتيم كه هميشه همه چيز به ريشه است نه به ريش! ما هنوز براي شروع اين وبلاگ بسم‌الله نگفته‌ايم، پس آغاز به كار رسمي اين وبلاگ را با يك بسم‌الله آبدار، اعلام مي‌داريم....

نوشته شده توسط دو چشم در دوشنبه 19 اسفند1387 ساعت 22:59 | |
پنجره زيباست اگر بگذارند/ چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند/ من از اظهار نظرهاي دلم فهميدم/ عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند....

ديشب با مهدي رفتيم سينما. از اون فيلمايي كه از قبلش معلومه فيلم فارسيند! اما ما چون عضو نهضت (فيلمبينان از يك كنار بين) هستيم! اين فيلم را هم رفتيم ديديم! باز داغ دلم تازه شد، ياد اخراجياي۲ افتادم فيلمي كه اونقدر از نظر نهضت ما داغون بود كه نتونستيم تا آخر بشينيم و توهميات و تصوريات جناب ده‌نمكي را تحمل كنيم و از سينما زديم بيرون! باز طبق معمول زدم به حاشيه، غرض اين‌كه با ديدن اون فيلم فارسي چند خط بالا، فيلم هيچ نكته‌ مثبت و اخلاقي كه براي من نداشت، حداقل يك حس كهنه رو باز زنده كرد. دمش گرم كه بي خاصيت نبود، بر خلاف اخراجياي۲ و قطارشهري مشهد!!

حسي كه هرچقدر جلوتر مي‌رم مي‌بينم ول كن ما نيست! بدجوري به دهه ۶۰ و دهه ۶۰ها ارادت پيدا كردم! خيلي دوست دارم با اين‌كه دهه ۹۰ هم كم‌كم داره مي‌رسه ولي مثل دهه ۶۰ها زندگي كنم! منظورم همون لباس خاكي رنگ، چفيه، و اين‌طور بودن است (الان كف دستم رو جلو مانيتور گرفتم!) يعني رو بازي كنم. يعني ظاهر و باطن يكي باشه. يكي باشه و فقط براي خدا باشه. بدجوري آدم بعضي وقتا از دست خودش، رفيقش، مرام زندگيش، توبه‌هاي چندبار مصرفش و حتي اين سياست بي كياست دنيا و حتي ايران خسته مي‌شه. (توضيح۱: اعلام برائت از آن دسته موجودات خوشي زير دلشان زده و يا آناني كه با يك درك نشدن كوچك سريع قاط مي‌زنن) خستگي اين ۲چشم من از اين دسته نمي‌باشد، پس الكي با ما گرم نگيريد! (خطابيه۱: داكتور عزيز ديدي واسه چي مي خواستم فعلا در گمنامي وب باز باشم؟)

قراره اواسط نوروز با عد‌ه‌اي برويم مناطق جنگي، من كه از الان طاقچه بالا گذارون و ناز كنون هي مي‌گم نميام! مي‌دونم كه همون دهه 60 رفته در خاك‌ها بايد بخوان و طاقچه بالا بذارن، اينو خوب مي‌دونم ولي ما از اين دنيا يك رو داريم قد اعتماد به نفسمون!!

نوشته شده توسط دو چشم در یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 1:31 | |
سلام. تا قبل از راه افتاد اين يكي وبلاگ، تقريبا بيشتر از 2سال بود كه يك جاهاي ثابت و متحركي براي پياده كردن مغزيات خودم داشتم. 2سال در هفته‌نامه جيم (هفته‌نامه جوان روزنامه خراسان،روزنامه‌اي كه به تازگي 60 ساله شد) (هفته‌نامه‌اي در سطح همشهري جوان و يا حتي بهتر از اون،البته به شرطي كه محدوديت‌هاي اخلاقي رو هم بذاره كنار!) هر هفته تقريبا 2صفحه مطلب نوشتن، اصولا آدم را اشباع و ارضا از نوشتن مي كرد! بعدها كه 2صفحه‌ام شد يك ستون، به يمن اين كم كار شدن ما، تقريبا 5نفر به اين هفته‌نامه اضافه شدند! واي من چقدر جلوي نون خوردن‌ آدماي زيادي رو گرفته بودم!! غرض اينكه با كم شدن فضاي نوشتاري من در آن هفته‌نامه، مرتب اين مغزيات ما شره مي‌كرد روي در و ديوار تا اين‌كه بعد از آن همه مدت كلا ما از كار نوشتاري مكتوب كنار رفتيم، شايد هم به نوعي كنار گذاشته شديم! هنوز تنونستم اين مسئله رو حل كنم! و حالا از وقتي اين يك تيكه جا دستم آمده، الان دست و مغزم گرمه، هي پست در پست مطلب مي‌نويسم! داغم و حاليم نيست، اما اين يكي رو خوب حاليمه!!

هاء، فكر كنم مثل خيليا از تب و تاب بيفتم و بشم، يادم تو را فراموش!

بعله، هميشه فكر مي‌كردم بين من و امثال مهاجراني و عباس عبدي،غير از 2پا بودنمون، هيچ شباهت ديگه‌اي نباشه، اما الان مي‌بينم از وقتي ماها از كار بي‌كار شديم،شديم وبلاگ نويس! 

نوشته شده توسط دو چشم در یکشنبه 18 اسفند1387 ساعت 0:12 | |

(...چهارشنبه، ۱۴اسفند،كنفرانس فلسطين.تهران.          عقربه‌های كوچك و بزرگ ساعت كه به ‌ترتيب 9 و 15 را نشان می‌دهد، رهبر ضمن اشاره به ساعت جيبی خود خطاب به رئيس مجلس می‌پرسند: قصد آغاز جلسه را نداريد؟ اين مهمانان كه نمی‌دانند كه ماهم در اين جا منتظر آغاز جلسه هستيم. بعدا در دفتر خاطرات خود می‌نويسند كه ايرانی‌ها با نيم ساعت تاخير اجلاس را شروع كردند........)

اين چند خط بالا را كه مي‌خواندم از اين همه ظرافت و نكته سنجي يك مسئول كلي تعجب كردم، بعد هم در مقابل ضخامت‌ (در مقابل ظرافت!) ديگر مسئولين بزرگ و كوچك را نشستم براي خودم مقايسه كردم. از اين نمونه‌هاي بالا خيلي تنونستم پيدا كنم!

نوشته شده توسط دو چشم در شنبه 17 اسفند1387 ساعت 14:31 | |
از عاقبت كار جهان مي‌ترسم

از چرخش بيخود زبان مي‌ترسم

شايد سر من،رسيده از سبز به سرخ

از دوره آخرالزمان مي‌ترسم....

(فكر كنم ديگه اين جمعه هم خبري نشه)

نوشته شده توسط دو چشم در جمعه 16 اسفند1387 ساعت 14:25 | |
سلام

1)اطراف شما رو نميدونم ولي حداقل جايي كه ما هستيم اين روزها خدا را شكر خوب بارون مياد.هي گفتيم خشكسالي،قحطي و كم آبي، بالاخره خدا هم گفت بفرما و واسمون بارون فرستاد. اطراف شما رو نميدونم ولي حداقل جايي كه ما هستيم طبق معمول همه جا آب گرفتگي بود و رانندگي تو خيابون از رانندگي تو رودخونه اگه سخت تر نبود، آسون تر هم نبود! نمي دونم چرا كسي نيست اين همه آب رو هدايت، جمع آوري، اصلاح،پرورش و يا تربيت كنه؟! حداقل اگه به فكر نيستن موقتا مثل اين گرم خانه‌هاي تهران براي اين آب‌هاي سرگردان يك جاي موقتي درست كنند!

2)ديشب و به لطف بارون ديشب،تمامي چاله چوله‌هاي شهر كه هيچ، تمامي جوي‌هاي عميق و غير عميق تقريبا سر ريز از آب بودن و هر اندازه كه دست فرمون خوبي هم داشته باشي از نمي‌توني تو يكي از اين گودال‌هاي


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دو چشم در جمعه 16 اسفند1387 ساعت 12:8 | |
سلام

ما بچه های یک جایی هستیم که حدود ۲۰سال است یک دعای کمیل خیلی بی ریا و خودمانی داریم من هم تقریبا ۷-۸سالی می شود که اگه خدا قسمت کنه و شهدای دعای کمیل مون بطلبند هر ۵شنبه میروم دعا. راستی این دعای کمیل ما ۷تا شهید داره.

تا نیم ساعت دیگه میخوام برم اونجا.

«ام کیف اسکن فی النار و رجایی عفوک» نمیدونم برای چی این قسمت دعای کمیل را بیشتر دوست دارم.خودمونی بخوایم ترجمه کنیم میشه: با این عفو و بخششی که خدا داره عمرا ما بریم جهنم....

نوشته شده توسط دو چشم در پنجشنبه 15 اسفند1387 ساعت 21:7 | |
سلام. اين روزها به لطف دوستان تقريبا ممنوع الكار و يا حذف الكار شده ام! بنابراين از صبح تا دوباره خود صبح با همين 2تا چشمهام مشغول ديدن هستم!
اين ايام علاوه بر ديدن تمام 400 صفحه اي كتاب «بادبادك باز»  كتاب چاق و چله ديگري را هم به نام «دا» را هم تماما و به طور كامل، تمامي صفحات آنها را با همين 2تا چشم ديده ام!
بادبادك باز اگرچه رماني مربوط  به حال و هواي افغانستان است، اما خيلي ساده و رودخانه اي شما را با افغانستان قبل از اشغال شوروي تا افغانستان حامد كرزايي آشنا ميكند، شايد براي خواندن اين كتاب باشند كساني كه از تمامي صفحات اين كتاب خوششان نيايد، پس به همه توصيه نميكنم! (راستي همان طور كه مي دانيد كتابش مال 3-4 سال قبل است)
 و اما «دا». اسمش هم مثل تمامي 800 و اندي صفحه اش عجيب است! خاطرات واقعي يك «يك دختر نوجوان» از دوران قبل از سقوط خرمشهر. دوست ندارم حتي يك كلمه ديگر براي اين كتاب توضيح و تبليغ كنم! چون دوست دارم چيزي كه قرار است 2-3هفته با آن درگير شويد (فقط براي خواندنش، نه فكر كردن درباره اش!) اين بار بدون هيچ گونه ذهنيتي به سراغش برويد....
نوشته شده توسط دو چشم در چهارشنبه 14 اسفند1387 ساعت 15:22 | |
از آنجاييكه ما به فردا خيلي اميدواريم (منظور حيات و ممات است!) تا چند لحظه ديگر صفحه عكسهاي اينجانب افتتاح ميشود....

(همان طور كه قبلا هم گفته شد، رسالت چشمهاي ما باز بودن است! در نتيجه خيلي به ساعت نوشته شدن اين مطالب دقت نفرماييد.)

نوشته شده توسط دو چشم در چهارشنبه 14 اسفند1387 ساعت 3:59 | |

نمیدونم این چندمین وبلاگی است که راه می اندازم؟! فقط میدونم که قصد دارم اگر خدا بخواهد و ابر و ماه و خورشید و جناب فلک یاری کنند (!) این یکی وبلاگ را حالا حالاها نگه دارم....

و اما غرض از مزاحمت تولد این وبلاگ نوپا اما با نیاکان بسیار (به پاراگراف بالا بروید!) اینست که چشمهای اینجانب در طول شبانه روزعلاوه بر چرخیدن بسیار و علاوه بر باز بودن ممتد! احساس میکند (منظورم چشمهام است!) که بعضی چیزها را جوره دیگه ای میبیند (بالاخره یکی پیدا شد و روی سهراب سپهری را زمین نینداخت!) خلاصه ما (من+چشمهام) تصمیم گرفتیم چه شما بخواهید و چه نخواهید مرتب اینور و آنور را نگاه کنیم و برای شما گزارش نماییم البته با همان شرطی که سر در وبلاگ زده ایم یعنی: چشم دریچه روح است....

نوشته شده توسط دو چشم در چهارشنبه 14 اسفند1387 ساعت 3:13 | |