بسمالله. سلام
هيچ دقت كردهايد كه چند سال است كه دههفجرهامان همگي يكسان شروع ميشود و يكجور تمام؟ دههفجر 88 را از دايره مقايسه خارج كنيد كه استثناء است، تفاوت امسال به خاطر نحسي سبزها و اتفاقات پس از انتخابات بوده است كه اگر اين ماجراها رخ نميداد اينقدر رسانهها به كالبد شكافي متفاوت گذشته نميپرداختند و سخنوران حرف از فتنه و لزوم بصيرت در مناظرات و ميزگردهايشان به ميان نميآوردند.
دههفجر كه ميشود خاطرات فردوست را بارها و بارها در سالها و سالها مرور ميكنيم كه اين را هم مديون خود فردوست هستيم (!) اما دنبال راوي جديدي نبودهايم تا سينهاش را بشكافد و اينبار از صندوقچهاش، گذشته جديدي دستگيرمان كند. مناظرات و بگومگوي تفكرات مختلف را غير از زمان انقلاب كه توسط شهيدبهشتي، شهيدمطهري و ديگر انقلابيون روشنفكر برگزار ميشد ديگر تكرار نكرديم، تا زمان انتخابات و پس از انتخابات. در زمينه كتاب، تقريبا تمام خاندان پهلوي دربارهشان كتاب چاپ شده است، درباره بسياري از درباريان هم كتاب داريم، از اين طرف با اينكه اوضاع چاپ كتاب درباره انقلابيون نسبت به ديگر حوزهها بهتر است، اما وقتي براي تمام درباريان كتاب داريم، آيا براي تمام انقلابيون هم كتاب چاپ كردهايم؟
وقتي بعد از 30سال خروجيمان اينقدر ضعيف است، تنها چيزي كه ميشود نتيجه گرفت اين خواهد بود كه هنوز تمام واقعيت براي نسل بعد از انقلاب بيان نشده است. هنوز سليقه افراد و گزينشي عمل كردن تصميمگيران مشخص ميكند كه نسل بعد بايد چه چيزي را بداند و چه چيزي مناسب دانستن نيست! هنوز يك نسخه را براي همه دردها تجويز ميكنند.
اين شبها كه دارم كتاب خاطرات "عزتشاهي" را ميخوانم، مطالب فوق به ذهنم رسيد كه من با كولهباري از ادعا هيچ نميدانم چه رسد به ديگران!! با خواندن كتاب يك عالمه سوال در ذهنم تلنبار شده است كه هيچ مسئول گزينش كنندهاي هم در دسترس ندارم كه از او بپرسم چرا همه چيز را نميگوييد ...
نمونه كوچك پنهاني كاري مصلحتي و يا بيتوجهي آقايان در كمرنگ و يا بيرنگ نشان دادن گروهها و طيفهاي گستردهاي است كه بعضا در طول و عرض امام در مبارزه با شاه نقش داشتند. كاري ندارم كه هدف و مرامشان چه بوده است. وابستگي به غرب و شرقشان هم اينجا مهم نيست. هيچ قصد دفاع و بيرون كشاندن اين گروهها هم از گور را ندارم، فقط اينكه مجاهدينخلق، گروه پيكار، نهضتآزادي، جبههملي، تودهاي، ماركسيستها، گروههايي كه مبارزهشان مسلحانه بوده است و خيليهاي ديگر، اينها هم بودهاند و جزئي از تاريخ انقلاب هستند. به گمانم درست نيست كه فقط نشان بدهيم مردم هر روز به خيابان ميآمدهاند، تظاهرات ميكردهاند و همين و بعد هم انقلاب پيروز شد!
درست كه توده مردم نقششان "رو زميني" بوده است، اما خب "زير زمينيهايي" هم بودهاند. هيچ وقت اينها را نميآيند بگويند، چرايش را نميدانم! فقط گفته شده كه بعدها مجاهدين شدند منافقين، جبههملي در دولت موقت فلان كار را كرد و نهضتآزادي به فلان دليل غيرمشروع شد. نميدانم چه ايرادي دارد در كنار دهها سريال بيكيفيت رسانهملي، چند سريال هم تاريخ واقعي انقلاب ساخته شود، نه از اينهايي كه باز آخرش به ازدواج ختم ميشود، نع! يا چه ايرادي دارد به قول "حاج سعيدقاسمي" به جاي تكرار مكرر سريال "ناوارو" آرشيو ناب اما گرد و خاك گرفته تصاوير وقايع قبل و بعد انقلاب را هم نشان دهند.
البته اين روضه نصفه نيمه را بايد براي دفاعمقدس هم خواند، كه چه زماني فرا ميرسد كه وقايع و ابهامات آن دوران را صريح و صادقانه به مردم بگويند و نشان دهند.
چون قصد كرده بودم نسبتا كوتاه بنويسم، آخرش را ناتمام رها ميكنم ...
----------------------------------------------------
"نوا"نوشت (!!): بر خلاف رسانهملي، ما قصد داريم آرشيومان را رو كنيم! به نواي وبلاگمان اين روزها كمي بيشتر توجه كنيد.
----------------------------------------------------
با يقين آمده بوديم و مردد رفتيم / به خيابان شلوغي كه نبايد رفتيم
بسمالله. سلام

امشب بابا و مامان رفتند كربلا. اصولا محرم و صفر كه ميشود تب كربلا رفتن در دلهاي من، تو و "او" غوغا ميكند. به هر حال من كه قسمت نشد بروم، دعا ميكنم تو و "او" برويد. كمكم دارد جزئيات آخرين كربلايم از ذهن و روحم پاك ميشود! چارهاي ندارم جز مرور، براي بقا، زيستن و نفس كشيدن.
تو اين مدت كه پشت در ماندهام، هر وقت با سفر خيالياي راهي كربلا ميشوم؛ در هر سفر، متفاوت از ديگر سفرهاي خيالي زيارت ميكنم. اما بالاخره به جمعبندي رسيدم! اگر اجل مهلت داد و آرزوي زيارت دوباره كربلا واقعي شد، تصميم دارم ديگر داخل خود حرم نشوم، چه رسد به نزديك ضريح شدن. حتي صحن حرم هم شايد نرفتم. به جايش دوست دارم تمام مدت در بينالحرمين سير كنم. از اين حرم تا آن حرم.
آرزو دارم بروم كنار تل زينبيه و مقتل
بخوانم، آرزو دارم يك شب بروم كنار خيمهگاه و آن شبي را به ياد بياورم كه
براي حضرتعباس اماننامه آوردند و حضرت زينب يك لحظه با خودش گفت نكند
فردا ابوالفضل حسينم را تنها بگذارد. آرزو دارم بروم گوشه بينالحرمين
بايستم و صحنه آب آوردن سقا را مجسم كنم. سوار بر اسب. دست راست يكهو قطع
ميشود. بدوم بروم آنجا. بعد دست چپ. بدوم بروم آنجا. مشك به دندان كجا
سوراخ ميشود؟ كجاي بينالحرمين است كه سقا به روي زمين ميافتد؟ كجاي
بينالحرمين اميدش از رساندن آب به علياصغر نااميد ميشود؟ كجا سر سقا از
تنش جدا ميشود؟ كجاي بينالحرمين خون سر بالاي نيزه بر روي زمين چكيده
است؟ كجاي بينالحرمين آغشته به خون نيست؟ پاهايم را كجاي آن زمين بگذارم
تا احترامش را حفظ كرده باشم؟ آرزو دارم جايي كه امام سر آن غلام سياه را
كه هنگام شهادت در بغل گرفتند را پيدا كنم، آن وقت رو به حرم بگويم ... .
با اين كه هر يك كلمهاي كه مينويسم، تصميم ميگيرم تمام اينها را حذف كنم اما، آرزو دارم دفعه بعد مدتها در آن كوچه باريك و پيچ در پيچ مدتها بنشينم و به گهواره علياصغر زل بزنم، پشت در آن اتاقك كوچك براي علياكبر هر چه به ذهنم ميرسد، پراكنده روضه بخوانم، براي خودم. بعد كه ديدم كمكم دارد حالم تمام ميشود دوباره برگردم و به تل زينبيه و براي دل خودم بخوانم: او ميدويد و من ميدويدم، او سوي مقتل، من سوي قاتل ...
دوست دارم در آن دو سه روز در كربلا، هر روز صبح تا ظهر اين چيزهايي كه در بالا نوشتم را تكرار كنم. براي غروب تا شام بينالحرمين اما آروزهاي ديگري دارم. آتش خيمهها. فرار بچهها. سرهاي روي نيزه. تازاندن اسب بر پيكر. خلخال به پا. بچهاي زير بوتهها. معجر كشيدن از سر و هزاران واقعيت ديگر را دوباره براي خودم زنده كنم آن وقت بنشينم و ...
ديگر دلم از اين كربلاهاي كليشهاي نميخواهد.
******************************
آخر شبي حسن پيامكي گفت كه باباي "كاظم"
شهيد شد. جانباز شيميايي بود. 4-5 ماه هم نبود كه كاظم داماد شده بود.
در عجبم از كار خدا. پيامكي گفت همسر شهيدي حالش خيلي بد است، همان پيامك چند روز پيش گفت، همسر شهيد هم رفت...
******************************
اين پست بنا به دلايلي كه شايد واضح باشد، احتمال حذف دارد.
******************************
راز اين داغ نه در سجده طولاني ماست / بوسه
اوست كه چون مهر به پيشاني ماست
